Zbody class="rtl home blog" style="background-position: 0px -710px;" onclick="location.href='http://www.shirazchat.org/'">
شیراز چت , شیراز چت , چتروم شیراز ,چت شیراز , شیرازچت , چت , چت روم پرتگاه عشق5
.
اطلاعات کاربری
درباره ما
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
دیگر موارد
آمار وب سایت


:: بازدید از این مطلب : 31
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 27 فروردين 1395
.


:: بازدید از این مطلب : 27
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 27 فروردين 1395
.


:: بازدید از این مطلب : 49
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 27 فروردين 1395
.


:: بازدید از این مطلب : 56
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 27 فروردين 1395
.


:: بازدید از این مطلب : 54
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 27 فروردين 1395
.


:: بازدید از این مطلب : 54
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 27 فروردين 1395
.


:: بازدید از این مطلب : 55
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 27 فروردين 1395
.


:: بازدید از این مطلب : 58
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 27 فروردين 1395
.
رمان گناهکار خودم خوندم رمان قشنگی امیدوارم خوشتون بیاد



:: بازدید از این مطلب : 57
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 27 فروردين 1395
.


:: بازدید از این مطلب : 61
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 27 فروردين 1395
.

  

 

 

سیندرلا

niniweblog.com

روبه روی پنجره نشسته بود..برف ارام برزمین مینشست میکرد. انگارچیزی دروجودش شکسته بود...انگار اونم مثله ادم برفی تنها بود"نگاهش به زندگی عوض شده بود...ازهمه چیز میترسید...بعداز اتفاقهایی که افتاده بود به همه ی دوستانش بدبین شده بود"بابی میلی برای مدرسه اش حاضرشد! تبسمی سردبرلبانش نقش بست.باخونسردی به سوی مدرسه حرکت کرد . ازراه مدرسه متنفربود. ترجیح میداد کنار پنجره بشیندوبه دانه های ریز برف نگاه کند. گاهی در درونش از سرما میلرزید ومیدانست این سرما فقط بخاطر زمستان نیست..ارام درپیاده رو گام برمیداشت.

 

 خیابان خلوت بود. ارزومیکردکاش دیرتر برسد و زنگ دبیر شیمی تمام شود چون از دبیرش متنفربود.

niniweblog.com

درکنار در ورودی مدرسه ایستاد.ماشین هاشمی دبیر شیمی گوشه ی حیاط رانگاه کرد وبعدنقشه ای به ذهنش رسید. روی ورقی نوشت"سلام دبیربداخلاق...امیدوارم امروز اخرین روز زندگیت باشه "

بعد پرگارش رادراورد وروی ماشین خطی کشید بخاطر تلافی روزهایی که درکلاس درس تحقیرش نمود...

زهرا ازسمت سالن به طرف تینا دوید وفریاد میزد تینا امروز دبیر نداریم همه جلسه رفتند.

تینا باخوشحالی دستان گرم زهرا رافشردوگفت پس من میرم خونه

زهرا باحالت موذیانه نگاهی به تیناکردوگفت "جون من نرو امروز باید کمکم کنی وراهنمایی چون یه عالمه حرف دارم برات که بگویم.

تینا: باشه پس بریم درکلاسی که هیچ کس حرفهامونو نشنوه

زهرا: باشه بریم فقط توراخدا با بچه های دیگه نگی چیزی

تینا وزهرا به کلاس درس وارد شدند

طبق معمول برخیها رمان میخوندند وبرخیها درس وبرخیها...

تینا بعد سلام واحوال پرسی سراغ سارا را گرفت. بچه هاگفتند اخراج دائمه وامکان برگشت نیست.

تینا ناراحت ازکلاس خارج شد وهمراه زهرا به کلاس ی بود رفتند. زهرا روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد وگفت زهرا دیدی سارا اخراج شد

زهرا:میدونم ولی نتونستیم کاری براش انجام تقصیر اون نبود .تقصیر اشکان احمق بود که باعث شد سارا درمدرسه خودکشی کندو به معلم شیمی بد وبی راه بگه

تینا: میدونم ولی به نظرم باید یکیمون این پسره ی اشغالو ادب کنه.اخه پسره ی اشغال میدونست مدرسه ازازدواج سارا خبرنداره بااینکه ساراازدواج دست ازسرش برنمیداره

تازه سارا طفلک از ترس هومن درباره ی اشکان نگفته .من میدونم هومن سارا راخیلی دوست داره ولی میترسم که اون به سارا اعتمادشو از دست بدهد .

زهرا:میدونم فقط تو اروم باش یک جوری ادبش میکنیم اخه پسره ی بی شعور اومده درکوچه از سارا خواسته یا بااون باشه یامیره پیش هومن ومیگه که قبلا باهم بودن.درحالیکه سارا با اون نبوده فقط یکبار خواسته به رویاکمک کنه وبا اشکان حرف زده که رویا اونو دوست داره.میدونستی به خاطر اینکه اشکان به هومن چیزی نگه رابطه داشتن بعدش قضیه ی خودکشی...

تینا:واقعا رویا احمق بوده اونم واسه ی این اشغال.باید یک جوری ادبش کنم .توهم کمکم میکنی. 

 زهرا:چه جوری میدونی که تاحالا سارا ورویا لطمه دیدن یکی خودکشی واخراج.

تینا بالبخندگفت برو رویا راصداکن من باید باهاش حرف بزنم .من میروم درحیاط زیر درخت کنار ادم برفی منتظرم.

زهرا درحالیکه بیرون میرفت لبخندی زد .انگار ازین فکر تینا خوشحال بود.

تینا باارامش روی برفها قدم برمیداشت.هنوز خاطره ی هفته ی پیش در ذهنش بود که چگونه دوستانش درمقابلش زجر میکشیدند ودرمقابل مدیر ودبیران گریه میکردند...باخودش گفت اگر دبیرشیمی سارا واشکان رانمیدید اینطور نمیشد.

رویا با نگاهی نگران به طرف تینا رفت وگفت ودرحالی که خنده ی مصنوعی برلبش تینا رادراغوش گرفت امانگریست.چون بیش ازحد گریه کرده بود.

رویا: "سلام تینا زهرا برام توضیح داد نقشه ات چیه. راستی من دیگه اشکانونمیخوام پس کمکت میکنم."

تینا:"باشه میدونم علیک السلام.نقشه اینه تو کمی از خصوصیات اشکان خان را میگی باقیش بامن.

رویا:"خطر ناک نیست من میترسم یک اتفاقی بیفته

تینا:"اگه این راز بین ما سه تا باشه هیچی نمیشه

رویا:"تیناجان من دختر خوشگلی نیستم فقط کمی بانمک ام اما لحظه ای که اشکان را درمنزل بابام دیدم عاشقش شدم.اوایل از من خوشش نمی امد. پدرم باپدرمن رفیق قدیمی بودند.

کم کم بهم نزدیک شدیم اما اون با همه ی دخترا بود یکبار باا دختردایی یکبار دختر همسایه و...

روزهاگذشت بالاخره براش نامه ای نوشتم وگفتم دوستت دارم واونو درلابه لای کتابهای اتاقش گذاشتم.

اون پسره خیلی بامزه وشوخ طبع وبنظرم گاهی عصبی ووافسرده می امد.

وقتی گفتم دوستش دارم یکروز یواشکی از سالن منوداخل اتاقش برد

وگفت منم تورا دوست دارم ومنوبوسید.

از اتاقش فرار کردم وبه مامانم گفتم مسمویت غذایی دارم وحالم خوب نیست.مهمونی خراب شد وروز بعد منوسوار ماشینش کرد وباهم رفتیم پارک کمی قدم زدیم واروم دستامو گرفت وگفت رویا من به درد تو نمیخورم .من نمیتونم باهات ازدواج فقط میتونم دوستت باشم ومن گفتم فقط کنارم باش همین. یک ماه بعد درحالیکه وارد اتاقش شدم دیدم اون ودختر همسایه ی بالایی درحال بوسیدن بهم ریختم.انگار بازیم داده بود .حالم ازخودم و زندگی بهم میخورد بهش گفتم ازت متنفرم ولی قسم میخورد تقصیر دختر همسایه است اون اول اینکاروکرد ومنم توی صورتش سیلی زدم وازش دور شدم واونم منوتهدیدکرد وگفت سزای سیلی را میبینی.

اما هنوز دوستش دارم برای همین از سارا خواستم با اون صحبت اونم باعث اخراج ساراشدوالبته این قضیه را به هومن هم گفتم تا زندگیش باسارا خراب نشود که شد.فکر نمیکردم سارا با اون رابطه برقرار کنه وخودکشی وبعدشم رسوایی وطلاق...

تینا درحالیکه از سرما میلرزید به رویا گفت:"اخه گلم منم تاحدودی اینا را میدونستم از سارا شنیدم حالا یکم از خصوصیاتش بگو.

مثلا نوع کتاب نوع لباس .سیگاریه یانه.امار دوستاش .تعدادخواهراش...

رویا:"اروم تر بپرس گیجم کردی. سیگار نمیکشه.دوست خوبش بهنامو درشرکت همکار اند. تک فرزند.موهای مشکی کوتاه سفیدپوست ووسواسی. خیلی حسود وخیلی شوخ طبع و وقتی ناراحته حرف نمیزنه ولی دوست نداره ازش بپرسی. بین همه ی دخترا محبوبه واکثر دخترا برای تیغ زدن بسمتش میرن. اون ادم به گونه ایه اگه کسی طرفش بره زود باهاش جور نمیشه ولی اگه براش سودی داشته سریع طرف مقابلش رامجذوب خودش میکنه.

مثلا منو میخواست چون فکر میکرد تمام شرکت به من میرسه درحالیکه مال برادرم نوید است.

تینا:"مرسی عزیزم لطف کن وفقط ادرس محله کارش فردا باید بعداز مدرسه بروم سراغش.

رویا باحالتی شیطتنت امیز یه گوله ی برف به طرف تینا پرتاب کرد وگفت ای شیطون نقشت چیه

زهرا:"بریم شدیم بستنی یخی بریم داخل

وسه دختر باشادی وارد کلاس شدند .همه ی بچه ها از شادی انها تعجب میکردند. طبق معمول عطیه وسط کلاس با پروین میرقصید وبقیه دست و....

بعدظهر روز بعد تینا به همراه رویا محل کار وخانه ی اشکان را نشان داد وبعد به کافی شاپی که همیشه اشکان انجا بود رفتند.

اشکان همراه دوستانش مشغول بحث بودند ومتوجه رویا نشد.

تینا بادیدن اشکان جاخورد. 

چون بنظرش پسری بدجنس و بدقیافه بود.ولی بادیدنش انگار اوهم مجذوبش میشد.باخودش گفت :"نه من بایدحالشو بگیرم واز ان مکان خارج شد

رویا:"نظرت چیه نکنه توهم مجذوبش شدی

تینا:"نه رویا اون جذابه ولی من دوستشو بیشتر میپسندم شبیه رابینسونه ولی خودش عجیبه .ببینم تاحالا باهاش اینجا امدی

رویا:"نه نیومدم اون خوشش نمیاد چون پاتوق دوستاااشه ونمیخواست با من دیده شود.

تینا به سمت دست شویی حرکت کرد وباکمک رویا کمی به ارایشش رسید ...

رویا ذوق زده به تینا نگاه میکرد وباشیطنت گفت:"من که دخترم بدون ارایشت جذبت میشم با ارایش ماه شدی .

تینا درحالیکه میخندید از زهراخواست از دور منتظرش باشد ومراقب باشد دیده نشود.

تینا کنار میز انها بافاصله نشست وبه سفارش اب پرتغال داد.

بهنام به تینا خیره نگاه میکرد .انگار اولین باره

که دختری به این زیبایی میدید. اشکان که فهمید بهنام حواسش جای دیگست

نگاه بهنام را دنبال کردو از دیدن تینا جاخورد.

با بهم خوردن بحث تقریبا همه ی پسرها به تینا نگاه...

تینا موذب بود.

بعداز نوشیدن به عمد لیوان راشکست .ودستش رابرید.

 بهنام سریعا خودش را به اورساند و با دستمالی دستان تینا راپاک کرد.

تینا انگار خون به مغزش هجوم دستانشو از او دور وتشکر کرد و

از کافی شاب خارج شد. احساس گیجی داشت.چرانقشه اش خراب شده بود .باهمین افکار درگیر که صدایی مردانه راشنید که میگفت:"خانم از من کمکی بر میاد.

تینا با لبخند موذیانه گفت:"ببخشید شما خودتونم نیاز به کمک دارید انوقت ...

اشکان کت چرمی اش را در اورد وبر روی شونه های تینا گذاشت. تینا درحالی که از برخوردش با بهنام میلرزید به اشکان نگاهی گذرا کرد وگفت:"راستش نگران دوستم هستم یک نامردی باعث دلشکستن اون شده .اون امروز نیومد ومنم درکافی شاپ راحت نیستم . فقط میخوام بروم خونه اما اینجا تاکسی نیست.

اشکان درحالیکه از پیروزی اش خوشحال گفت:"افتخار می دهید من شما را برسونم.

تینا با حالت بی میلی ساختگی سوار ماشین شد.در گوشه دیگر رویا درحال گریستن بودچون چطور دلش میامد این پسر انقدر عوضی راحت بادختراباشه...

اشکان در ماشین کنار راننده را بازکرد وتینا بدون توجه به اوسریعا عقب ماشین  نشست.

درحالی که از اینه به تینا نگاه گفت:"بنظرم دبیرستانی هستی .کدام مدرسه میری

تینا عصبی جواب داد:"پیش دانشگاهی. اشکان درحالیکه میخندید گفت:" باشه فقط یه سواله دیگه.

تینا:" اسممومیخواهی درسته .نمیگم اگه براتون مهمه یک راهنمایی اولش ر

اشکان :"ریحانه رابعه یا رویا

تینا:"اسمم رویاست ولی تینا صدام میکنند.

اشکان باشنیدن نام رویاجا خورد وحرفی نزد.

انگار ناراحت بود.

 تینا که میدونست زده به هدف گفت:" میتونم یک سوالی بپرسم

اشکان:"بپرس فقط یکی

تینا:"شما از شنیدن این سه اسم نارحت شدید فکر کنم یکی از اونا قبلا باعث رنجش شما شده. اخه حالت چهره تون عصبی شده اونم با یک اسم.نکنه این اسم دختریست که مرده.

اشکان گفت:"اره اون مرده .لطفا در باره اش حرف نزنیم

تینا از اشکان خواست که نگه دارد وخواهش کرد اونوهمین جاپیاده کند.

اشکان:"خانم اسمتونونگفتید.من از کجا باز شماراببینم...تینا درحالیکه دنبال کیف دستی اش بود

گفت :"دوست ندارم مزاحم شما شوم ولی فکر کنم کیفم در کافی شاپ جا مانده است. اگر مشکل نیست میشود خواهش کنم برایم ان را نگه دارید.بعدا از شما میگیرم

اشکان باخوشحالی گفت:"شماره ات را میدی

تینا اخمی کرد وگفت :"اقای محترم لطفا از کیفم کرایه ی ماشینتون رابردارید.ولطفا کیفم را به صاحب کافی شاپ دهید اخه در زیر میز گذاشتم انها ان را نمیبینند.اگر دیدید براتون زحمته عیبی نداره یک کیف که بیشتر نیس.

اشکان با ناراحتی من از خواستن شماره منظوری نداشتم فقط خواستم امانتی را به صاحبش ...

تینا:"ممنونم اقای محترم همین قدر که منورساندید لطف کردید

اشکان :"قابلی نداشت

اشکان انگار ازحرف تینا جا خورده بود بالحنی خاصی تکرار کرد خواهش میکنم واز تینا دورشد .تینا ازکارش تعجب کرد.درحالیکه از سرما میلرزید خیابان برفی راپیمود...niniweblog.com

وقتی به هوش امد مادرش رادید که کنار تختش ایستاده بود.نگاهی به اطراف کرد.محمد دکتر خانوادگیشان هم انجا بود. محمد درحالیکه درجه ی تب تینا را اندازه میگرفت بامهربانی گفت:"سلام تینا خانوم برو خدا را شکر کن که پسر دایی جناب عالی دکتر هستند وبه دادتان رسیدند.دختر خوب اخه توی این سرما بیرون بیهوش روی زمین بودی.

تینا احساس گیجی میکرد وفقط گوش میداد.

مهواره مادرتینا درحالیکه تینا رابغل کرد گفت:"شرمنده دکتر دخترم سلام یاد نداره .

محمد که احساس کرد انجا اضافیست گفت:"شرمنده زندایی من باید برم .لطفامراقب مریض م باشید وقرصهایش را به موقع بدهید.بعدا بهتون سرمیزنم.

تینا گفت:"ممنونم اقا محمد سلام اگه نکردم چون یکم گیج بودم والان شوکه شدم خودم را درخانه دیدم.خوشحال میشم امشب پیش ما بمونید.

محمد با کنایه گفت از من تشکر نکن از ان پسری تشکر کن که شما رابیهوش دیدن وبه خانه اوردن.

تینا متعجب گفت :" ادرسو از کجا پیدا کرده

محمد باپوزخند گفت:" حتما اشناتون بوده که ادرس خونه و... رابهش گفتی .من بهتره برم .امیدوارم لیاقتت را داشته باشه.

تینا عصبانی گفت:"اقای دکتر من الان نیم ساعته هوشیارم.همیشه بامریضاتون تند حرف میزنید. لطفا تنهام بزارید.

محمد باناراحتی ازاتاق خارج شد ومهواره مادر ناتنی تینا پیشانی تینا را بوسید واز اتاق خارج شد.

تینا باخودش فکر کرد که چه کسی ممکنه اونوبه خونه برده باشد اماهیچی به ذهنش نرسید.

باهمین افکار خوابش برد.

رویا درمدرسه منتظر تینا بود الان یک هفته ای ازتینا بیخبر بود. نگران راه میرفت.. به گذشته فکر میکرد که چرا ازاحساس پاکش نسبت به اشکان ضربه ای بزرگ خورده بود .زنگ اخر شد وباخوشحالی از مدرسه خارج شد.بعد از کمی راه به خانه رسید.ماشی عمو محسن کنار دیوار پارک شده بود .سریعا به طبقه ی بالا رفت.

اما هیچ کس خانه نبود.باناراحتی به اشپزخانه رفت که ناگهان باامدن صدایی .به اطرافش نگاه کرد .پسرعموبهرامش باخوشحالی گفت:"وای رویا هیچکس نیست .میتونم الان بدزدمت

رویا درحالیکه اخم کرده بود گفت:" ببخشید اقا دزده سلام .مامانمو ندیدی..

بهرام درحالیکه چهره اش سرخ شده بود

گفت:"شرمنده من از همه خواستم اجازه بدهند باهات حرف بزنم .من چه جوری بگم من از مامانت سه ساله پیش خواستگاری کردم ولی گفتند من هنوز مردنشدم وکار وتحصیلات وخونه وماشین ندارم. به خاطرت شب و روز تلاش کردم درواقع مامانت به بهانه ی سن و... جواب منفی داد.امروز اینجا هستم چون میخوام بدانم توهم منو دوست داری.

رویا دستپاچه بود.باخودش عهد بسته بود دیگر عاشق نشود.ولی چرا انقدر دیر امده بود. بارها زیر لب تکرار کرد کاش قبلا بودی.

سرش را بالا گرفت وبه چشمان بهرام نگریست وگفت:"راستش بهرام من هیچ احساسی به تو ندارم ولی اگر میدانستم قبلا منو دوست داشتی شاید الان منم...

بهرام انگار شوکه شده بود ومیخواست جلوی اشکهایش رابگیرد گفت:"رویا قول میدهم خوشبختتت کنم لااقل بهم فرصت بده

رویا:"بهرام جان اگه بهت فرصت دادم ولی بازم نسبت بهت بی احساس بودم قول میدهی بروی وبا یکی دیگه ازدواج کنی وفراموشم کنی.

بهرام به ارامی سرش را تکان دادوباخوشحالی یک شاخه گل رز وهدیه ای را به رویا داد وگفت :" تولدت مبارک رویای دنیای من

رویا باتعجب هدیه را قبول کرد وان را باز کرد.پلاکی بود که روی ان نوشته شده بود رویا

درحالیکه به بهرام نگریست بی اختیار گریست.بهرام برای ارام کردن اوجلو رفت.رویا نمیخواست به بهرام چیزی در باره ی گذشته بگوید.میدانست عشقه بهرام واقعیست.پس اجازه داد بهرام برای اولین بار اشکهایش راپاک کند.حالااحساس ارامش وامنیت داشت...

تینا درحالیکه درتب میسوخت وهذیون میگفت درخوابهای اشفته به سر میبرد.در خوابهاش چهار پسر بودند که هرکدام دستشان را به سوی او دراز .اما تینا درخواب فقط فرار میکرد وناگهان خودش را از بلندی میدید که سقوط میکرد.

اشکان با وسوسه اش بالاخره درکیف تینا راباز کرد. یک دفترچه خاطرات ومقداری پول وعکس بود.

دفترچه را باز کرد صفحه ی اول نوشته شده بود/ ادم برفی من تنهاست ودارد ذوب میشود.ادم برفی سرانجام ترکم میکند وباز تنها میشوم/

صفحه ی دوم/خدایا چرا برخیها دل میشکننند وبراشون مهم نیست.چرا برخی ها انقدر مغرورند/

صفحه ی سوم/ خدایا دوستانم دارندپرپر میشوند اما نتونستم باعث کمک به انها شوم ولی حتما کمکشان میکنم/

صفحه ی چهارم/خدایا عشق را برایم بیاور که مانند ابرهای بهاری باشد.عشقی که تنها برای خودم باشد نه چند نفر.خدایا از ادمهایی که عشق را به لجن میکشند متنفرم.خدایا عشقی میخواهم که هیچ کس ان را نداشته باشد/

صفحه چهارم/خدایا انتقام را از شیطان بگیر/

صفحه ی پنج/خدایا از برخی ادم ها متنفرم اما مجبورم باهاشون باشم.ازدروغ متنفرم ولی بازم دروغ میگم .خدا منوببخش./

صفحه ی اخر نوشته شده بود مرا ببخش بابت همه چیز...

اشکان بارها نوشته ها راخواند ولی چیزی نفهمید.

یک احساسی بهش میگفت باید بازم ببیندش اما غرورش مانع میشد.

دراوایل دفترچه شماره ی تینارایافت وبا شادی ان را حفظ کرد وکیف را برداشت ودرکمدش گذاشت.

باصدای زنگ در به طرف در حرکت کرد.ستاره دوستش بود وهمان دختر همسایه.

باعشوه ی خاصی گفت:"سلام عشقم دلم برات تنگ شده

ونزدیک اشکان شد.اشکان برای اولین بار از ستاره نفرت داشت. دختر را هول داد وگفت:" خانم محترم من کار دارم مزاحمم نشوید.

ستاره گفت :"یعنی من غریبه ام .درحالیکه دوباره سعی کرد خودش را به اشکان نزدیک کند .اشکان دوباره سعی کرد اورا ازخودش دور کند ولی ستاره سماجت میورزید تا اشکان مجبور شد دوباره اورا از دربیرون بیاندازد. ودر راببندد.

ستاره با ناسزا از در دور شد.

اشکان نمیفهمید چه اتفاقی براش افتاده است.

درحالیکه قدم برمیداشت زیر لب گفت:" پیدات میکنم

تینا بعد از چند هفته به مدرسه امد .بادیدن تینا همه ی بچه ها خوشحال شدند.تنها کسی که درکلاس کم بود رویا بود.وقتی خبر نامزدی رویا راشنید خوشحال شد.

فردای ان روز به خانه ی سارا رفت واز حاملگی سارا متعجب شد. ولی وقتی دید که سارا چقدر روحیه اش تغییر کرده وشادتر شده احساس کرد انتقام از اشکان اشتباه است. برای همین باخودش کلنجار میرفت وسرانجام تصمیم گرفت اورا فراموش کند.

بهار امد ودرختان لباسهای نوی خود راپوشیدند.

نوروز همه شاد بودند جز یک نفر.

اشکان هر روز دفترچه رامیخواند.از موقعی که از تینا خداحافظی کرده بود باهیچ دختر دیگری نبود. عجیب بود رفتار بهنام دوستش هم اینگونه بود.بهنام هرگز اولین ملاقتش با تینا درکافی شاپ فراموش نمیکرد.

یکشنبه بود تینا برای خرید به .وارد فروشگاه شد. درقسمت لباس ناگهان اشکان را دید سریعا رویش را برگرداند واز درب خروجی خارج شد.اما در کنار درب خروجی بهنام او را دید وجلو امدودرحالیکه لبخند برلب داشت سلام واحوال پرسی کرد

بهنام گفت:" سلام خانمی چه عجب من شمارا دیدم.میدانید چقدر انتظار شما راکشیدم

تینا دستپاچه از او دور شد...که ناگهان اشکان درمقابلش قرار گرفت وگفت:"سلام .تینا خانم باید باشما حرف بزنم .تینا بی خیال ازکنارش رد شد وگفت:" ببخشید دیرم شده خداحافظ

واز ان دو دور شد.

اشکان نا امید به خانه بازگشت اما بهنام بطرف مغازه رفت وشاخه گل رز خرید وروی کارت نوشت سومین بار وان را به خانه ی تینا فرستاد.تینا بادیدن گل فکر کرد کار اشکانه .گل را بویید وگفت :" بازی شروع شد

درحالیکه روی تخت دراز کشیده بود به این فکر میکرد چگونه باید ان دو پسر را برای همیشه ادب کند.باخستگی از انجا بلند شد وبه دنبال لباس مناسبی بود که ناگهان هدیه ای راکنار کمد دید. ان را باز کرد....

داخل ان تاپ سفید ودامن کوتاه لی بود.نمیدانست ازکجا پیدایش شده است.

ارام ان راپوشید وکنار اینه ایستاد..تصمیم گرفت مادرش اورا در این لباس ببیند وشوکه شود. صورتش را ارایش ملیحی کرد.

وارام از اتاق بیرون امد درحالیکه به ارامی وارد سالن شد ازدیدن اشکان درخانه شان شوکه شد. اشکان با دیدن تینا چشم از او برنمیداشت.انگار یک فرشته ی اسمانی یافته بود . ضربان قلبش تند تند میزد.تینا گفت :اقای محترم شما در خانه ی ما چه می کنید.اشکان دستپاچه از این رویداد گفت:قصد بدی نداشتم مادرتان بامن تماس گرفتن واز من خواستن بیایم.چون پدرم قبول کرده به مادرتان در طرح جدید کاریش کمک کند. امیدوارم درک کنید.

تینا متوجه شد صورت اشکان از نگاه کردن به او سرخ شده است به ارامی به طرف مادرش برگشت وگفت : مامی جونم شما ایشون را دعوت کردید وچرا بهم چیزی نگفتین.انگار غریبه شدم در خونه.

مادر تینا با لبخند ملایمی گفت : پدر اشکان جون از دوستان قدیمی من هستن و منم در اوایل ازدواجم که اشکان تازه یک ساله بود باخانواده ی اشکان رفت وامد داشتیم .اما با رفتن موقتی انها به استرلیا دیگر انها را ندیدیم تااینکه اتفاقی در خیابان اشکان را دیدم وامروزم اشکان خان را من دعوت کردم بیایند اینجا.

تینا با نگاهی به اشکان فهماند که از دیدنش خوشش نمیاید. به طرف اتاق راه افتاد واز انجا دور شد .نمیتوانست باور کند اشکان دوست خانوادگی شان بوده و به این فکر میکرد شاید دیدارش با اشکان اشتباه بوده در همین افکار بود که صدای در زدن می امد .بلند شد ودر اتاق را باز کرد .اشکان با لبخندی موذی گفت : تینا خانم اجازه میدهید باهاتون صحبت کنم.

تیناببخشید من به شما اجازه نمیدم پس بروتنهام بذار

اشکانفقط سه دقیقه بعد میرم .به جون خودم قسم ضروریه.

تیناباشه چند دقیه فقط

اشکان وارد اتاق شد عطر اقاقیا همه جای اتاقش پیچیده بود انگار زمان ومکان را فراموش کرده بود. اتاق تاریک که فقط یه شمع کوچک ان را روشن کرده بود.

باتعارف تینا برای نشتن به خودش امد.بانگاه کردن به او خودش راگم میکرد.انگار اولین بار که عاشق شده بود .

تینا کمی دورتر از اشکان نشست وگفت: ببخشید میشه بگید بامن چکار داشتید .

اشکان به عکس تینا نگاهی انداخت وگفت: تینا من ازتون خواهشی دارم میشه به مادرتان صحبت کنید وازش بخواهید منو برای سفر را برای بعد موکول کنند چون امشب پدرم ومادر شما وبقیه نقشه دارن بروند سفر شمال .از انجاییکه من باید به کارهای شرکت برسم نمیتوانم بیام و میدانم پدرم مجبورم میکنه به مسافرت بیام. 

 

تینا خندید وگفت : عذر میخوام ولی من از مسافرت خبری ندارم والانم از دیدن شما واشناییتون بامادرم  شوکه ام.شما از قبل منومیشناختید یا تازه فهمیدید.

اشکانمن تازه فهمیدم ولی انگار شما ناراحتید درسته

تینا بله وخیلی هم زیاد.دوست داشتم کمتر باشما رو به رو شوم

تا اشکان خواست چیزی بگوید محمد وارد اتاق شد واز دیدن ان دو ناراحت ولی به روی خودش نیاورد. 

 niniweblog.com



:: بازدید از این مطلب : 49
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 2 فروردين 1395
.

فصل اول

 فصل خاکستری

فصل اول

 02200000

  توی کوچه ها بی هدف قدم میزنم.مردمی را میبینم که اصلا مرا نمیشناسند.هرروز ازکنارهم رد میشویم. بدون ان که از تقدیر زندگی خود چیزی بدانیم. تنها بین این همه مردم فقط میتوانم به خودم اعتماد کنم.

 

مثله همیشه عاشق خریدم .حتی از خرید یک گوشواره به وجد میام. مثله همیشه به ظاهرم رسیدم .مانتو کوتاه مشکی  با کفشهای اسپورتم را پوشیدم.ارایش خاصی نداشتم  کیفم را برداشتم.باید برای مراسم حاضر میشدم.نمیدانستم رفتن به  مراسم کار درستی هست یانه...

 

همیشه ترس توی وجودم هست.از کسانی که ادعای دوستی میکنند متنفرم. عشق وجود نداردو تنها چیزی که مانده است یه خاکستر کهنه از خاطرات گمشده است.

 

با بی02200000 میلی سمت در رفتم. اکبر اقا راننده ی پدرم مرا برای مراسم میبرد. مثله همیشه صندلی عقب نشستم. اکبر را از بچگی ام میشناختم .انگار جزیی از خانواده بود. متاسفانه وضع مالی خوبی داشتیم. همه فکر میکردند ما خوشبختیم.

 

به مراسم رسیدم عمه های نازنین مرا میبوسیدند و تسلیت میگفتند.

 

یک سال از ان حادثه ی شوم گذشته بود.به عکس روی قبر نگاه کردم .نمیدانستم کریه کنم یانه.

 

صدای جیغ مادرم می امد. همه جا سیاه بود.

 

 

وقتی به هوش امدم مادرم کنار تختم پیشانی ام را بوسید .

 

سردم بود.انگار جنازه بودم. خستگی امانم را بریده بود از همه ادم ها متنفر بودم.

 

به یاد گذشته می افتادم.

 

سال قبل زمانی که من در اغوش کامران بودم.  عطرش همه جا بود. دلم برای بوسه هایش تنگ بود. با دیدن او کنار قبرستان تنم میلرزید.او فقط نگاهم میکرد.هنوز گرمی نفس هاش رو حس میکردم. 

فصل خاکستری

 

اتنا خواهر کامران هلم داد وسرم جیغ زد.مرا قاتل کوروش میدانست. 

 

کوروش وکامران برادر بودند.

 

خانواده ی ما ونظری دوستی نزدیکی داشتند. 

 

کوروش پسر شیطونی بود همیشه همه ی کارهایش از روی شیطنت بودگاهی نمیدانستم واقعا مرا دوست دارد یانه...

 

شب مهمانی نامزدی خواهرش دعوت شدیم.

 

کوروش یه جعبه ی کادو اورد. توی جعبه لباسی قرمزتوری  بود.مثله همیشه دستم را بوسید.میگفت :تو الهه ی زیبایی منی.

 

منم ذوق زده در اغوشش میگرفتم.

 

چقدر سکوت گورستان تلخ بود. همه رفته بودند. روی سنگ قبر سرم را گذاشتم.بعد از رفتنش انگار جزیی از وجودم مرده بود. گاهی فکر میکردم من مقصرم. بعد از مرگش دیگر کامران با من حرف نزد. بی محلی او بیشتر عذابم میداد. 

 

 

روزهایم از خاطرات تلخ وگمشده پرشده بود. دیگر گریه فایده ای نداشت. فقط تنها کاری که میتوانستم انجام بدم دعا بود.دفتر شعر کوروش را باز کردم .  

نوشته بود: من در خزان روزهایم می پیچم و تو در بهار روزهایت میمیری...

 

من در غرور خود میشکنم وتو در سنگینی نگاهش میلرزی...

 

ای شکسته بالهای من پرواز مرگ قشنگیس...

 

دفتر رابوسیدم ...

 

لبهایم را بر سنگ سرد قبرش گذاشتم وگفتم : همیشه در خاطراتم زنده ای 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 37
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 2 فروردين 1395
.

 رمان صادق هدایت , رمان صادق هدایت بدون سانسور , خلاصه رمان صادق هدایت , رمان از صادق هدایت , کتابهای رمان صادق هدایت , رمان عاشقانه صادق هدایت , رمان مسخ صادق هدایت , رمانی از صادق هدایت , رمان بوف کور صادق هدایت , دانلود کتاب رمان صادق هدایت , رمان بوف کور از صادق هدایت , دانلود رمان از صادق هدایت , رمان حاجی آقا صادق هدایت , رمان داش آکل صادق هدایت , دانلود رمان های صادق هدایت برای موبایل , رمان بوف كور صادق هدايت , رمانهای صادق هدایت برای موبایل , بهترین رمان صادق هدایت , بهترین رمان های صادق هدایت , رمان بوف کور نوشته صادق هدایت , خواندن رمان صادق هدايت , رمان سه قطره خون صادق هدایت , دانلود رمان صادق هدایت موبایل , دانلود رایگان رمان صادق هدایت , دانلود رمان صوتی صادق هدایت , دانلود رمان عاشقانه صادق هدایت , دانلود کتاب های رمان صادق هدایت , رمان سایه روشن صادق هدایت , رمان سگ ولگرد صادق هدایت , رمان کوتاه صادق هدایت , لیست رمان های صادق هدایت , مجموعه رمان های صادق هدایت , نام رمان های صادق هدایت , رمان هاي صادق هدايت , رمان های صادق هدایت برای موبایل



:: برچسب‌ها: رمان صادق هدایت , رمان صادق هدایت بدون سانسور , خلاصه رمان صادق هدایت , رمان از صادق هدایت , کتابهای رمان صادق هدایت , رمان عاشقانه صادق هدایت , رمان مسخ صادق هدایت , رمانی از صادق هدایت , رمان بوف کور صادق هدایت , دانلود کتاب رمان صادق هدایت , رمان بوف کور از صادق هدایت , دانلود رمان از صادق هدایت , رمان حاجی آقا صادق هدایت , رمان داش آکل صادق هدایت , دانلود رمان های صادق هدایت برای موبایل , رمان بوف كور صادق هدايت , رمانهای صادق هدایت برای موبایل , بهترین رمان صادق هدایت , بهترین رمان های صادق هدایت , رمان بوف کور نوشته صادق هدایت , خواندن رمان صادق هدايت , رمان سه قطره خون صادق هدایت , دانلود رمان صادق هدایت موبایل , دانلود رایگان رمان صادق هدایت , دانلود رمان صوتی صادق هدایت , دانلود رمان عاشقانه صادق هدایت , دانلود کتاب های رمان صادق هدایت , رمان سایه روشن صادق هدایت , رمان سگ ولگرد صادق هدایت , رمان کوتاه صادق هدایت , لیست رمان های صادق هدایت , مجموعه رمان های صادق هدایت , نام رمان های صادق هدایت , رمان هاي صادق هدايت , رمان های صادق هدایت برای موبایل ,
:: بازدید از این مطلب : 194
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : دو شنبه 2 فروردين 1395

نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
چت باکس
تبادل لینک هوشمند
پشتیبانی